![]() |
![]() |
|
| عشقولانه |
|
فاصله هامون...حتی اشک تو چشامون...دیگه فایده ای نداره بی کسیامو...غربت تویه صدامو... هیچکسی باور نداره اگه حتی فاصله از قصمون سفر کنه... اگه حتی خاطره تو چشم تو اثر کنه... حجرت فاصله هامون دیگه فایده ای نداره... غربت و غصه دیگه پایونی نداره...ویرونه یه دل، سر و سامونی نداره...
باید بمونم که تا همیشه تک تنها... همیشه این دل بشه بازیچه یه غم ها... یه روزی خودت میفهمی یه روزی که خیلی دیره... من میرم واسه همیشه...هیچی تنهایی نمیشه... فکر میکردی بر میگردم...حالا باورت نمیشه... بچه ها سلام...الان اخرین پست وبلاگمو میخونین...میخوام وبلاگمو ببندم...واسه همیشه از
این دنیایه مجازی خداحافظی کنم...دنیایی که تو این 8 ماهه خیلی چیزا رو بهم نشون
داده...که تو این دنیا(واقعی) یه چیز خیلی زیاده که اسمشو نمیگم... دوستون دارم...خدا وکیلی دلم نمیاد ازتون خداحافظی کنم...اخه دیگه دلیل یا هدفی واسه
این کارم ندارم از تمام دوستای گل خودم( نوشین جان ، شیما جان ، سارا جان ، مطهره جان ، پریسا
جان، ستاره جان ، امید جان ، سحر جان ، مونا جان ، شیطونک خانوم، نسیم جان ، سارا
جان و بهار خانوم و زرتشت جان)تشکر میکنم که تا حالا منو تحمل کردند...از همین جا یه
عذر خواهی میکنم...اگه نارحتتون کردم ببخشیدم...
اسم ۲ نفر رو نبردم...کامیار جان با ارش خان...چون این دوتا واقعا برام فرق فوکولن... به یادتون هستم bye |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:46 توسط احمدرضا |
|
|
اروم بگیر... دل بی طاقت
دیونم نکن... دل بی طاقت
اتیشم نزن... دل بی طاقت
فراموشش کن... دل بی طاقت
نمیتونم (فراموشت کنم)...(unforgettable) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 19:23 توسط احمدرضا |
|
|
سلام به برو بچ گل...من اومدم...بنا به درخواست دوستان... خاطره پایین خودمو با الهام گرفتن از یه وبلاگ دیگه براتون گذاشتم(منظور از الهام گرفتن من در این جمله...یعنی تشبیه ساختن(ادبیاتو داشتین)...پس اشتباه فکر نکنین...الهامی در کار نیست) من هر وقت که حال و حوصله درست حسابی ندارم اين مامانم هم مهمون دعوت ميکنه!..يعنی چی؟!...يعنی اينکه اين مامان من همش مهمون دعوت ميکنه!!! حالا باز ما امروزحال و حوصله نداشتيم٬اين خانومه از آمريکا پا شده اومده ايران و خب ما اگر دعوتش نکنيم اصلا سنگ روی سنگ بند نميشه و قوانين طبيعت جملگی نقض ميشن و قورباغه هه ابوعطا ميخونه! بعد از کلی مشقت و سختی کشيدن در دانشگاه برگشتم توی خونه ميبينم يه خانومه از پنجره خونه ما آويزونه و مثه اينکه قصد خودکشی داره و الانه که بپره روی سر من و من به جاش بميرم!...يه نفر ديگه داره حياط رو جارو ميزنه و بوی فلفل دلمه ای و انواع ادويه و اغذيه و اينا هم از خونه ما داره پرتاب ميشه بيرون و فضا رو آکنده ميکنه! رفتم توی خونه ميبينم همه جا کن فيکون شده و يه ميز گنده هم گذاشتن دم در اتاق من و رسما پلمبش کردن!...ميگم اينو واسه چی گذاشتين اينجا؟!نميگين من ميخوام برم توی اتاقم؟!...مامانم ميگه اين ميز دسره احمدرضا جون!(در اين مواقع من جون ميباشم)..حالا تو مگه توی اتاقت اصلا چيکار داری؟!اين زنبيل و زندگيتو ببر بذار توی اتاق ما لباستم همين خوبه اصلا!حمومم که نميخواد بری تميزی !! حالا هرچی ما سعی ميکنيم به اين بگيم که ما امروز تربيت بدنی داشتيم و لباسامونم خيلی چيزه و اينا اصلا انگار نه انگار!کم مونده يه دوپی یس دامناشو بده به من بگه همينو بپوش يه شال زنگولی منگولی هم سرم کنه!! ما ديديم فعلا تا نريم دستشويی اقدامی نميتونيم در راستای بهبود شرايط انجام بديم...داريم ميريم طرف موال که يه دفعه يه صدايی از دور ميگه: نـــــــَـــــــــــه ! ...... خلاصه بعد از مصايب گوناگون بلاخره اين شب لعنتی فرا رسيد و منم بلاخره از روی ميز پريدم توی اتاقم و آماده شدم تا اين قوم ظالين بيان و برن!...هنوز مهمونا نيومدن خواهرم اومده دم در زنگ زده ميگه بيا پايين دسرارو ببر بالا!.حالا ما هرچی دنبال دمپايی ميگرديم نيست!...به مامانم ميگم اين دمپايی ها کجاست؟!ميگه بردم گذاشتمشون روی پشت بوم! ........ بعد از شام که ظرف و اينا رو کمک کرديم جمع کرديم و اينا اين خانومه که اومده بود يعنی کمک کنه از توی آشپزخونه منو صدا کرده ميگه ظرفشويی تون گرفته٬آب رد نميکنه!!(ماشین ظرفشوییه دیگه جا نداشت...ما باید برا خونمون یه ماشین ظرفشویی خانواده بخریم)اِفه رو دیدی بعد از تعويض لباس و اينا رفتيم سر اين دسر ها بلکه يه تسلی خاطری واسه بازمانده خودمون پيدا کنيم و واسه خودمون يه بشقاب گنده مملو از دسر کشيديم و رفتيم گوشه سالن و در حال خوردنيم که يه دفعه اين دوست بابای من از اون سر ميگه: خب حقم داری دسر بخوری چون شام که کم خوردی دو تا بشقاب که به جايی نميرسه و ....از اون طرف اون يکی ميگه: آره احمدرضا خان از دفعه قبل که من ديدمشون لاغر شدنا...و خلاصه که زهر مار شد!! و خدا رحمت کند حبيب خدا را و خدا بيامرزد مرا و له بشم براتون و تيکه تيکه بشم و خيس بشم و نابود بشم و اينا!...فعلا تا بعد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:24 توسط احمدرضا |
|
|
سلام....وای ی ی (الانه میگین چیه ؟!!!) بیخیال..بعد میگم...خاطره رو بخونین امروز میخوام یکی از خاطرات موقعی که تربیت بدنی میخوندم رو براتون تعریف کنم ما ترم اول واحدی به اسم امادگی جسمانی 1 داشتیم...که همونطور که از اسمش پیداست تو این واحد نمیشد کلاس مختلط باشه..اخه ... ما پسرا و دخترا تو هفته روزی 1 بار میبایست میرفتیم تو سالن تمرین میکردیم..هرچند...دخترا که همیشه تو سالن تمرین میکردند...ما رو هم میبردند تو زمین چمن فوتبال هفته سوم که شروع شد...یکی از دوستام که عباسی فامیلیش بوده بچه کرج هم بوده..تازه از کرج میاد و هیچ خبری از این موضوع نداشت که زمان بندی کلاس تغییر کرده عباسی بنده خدا روزی که میبایست سالن میرفتیم..به خیال ساعت 4 تا 6 سرشو خم میکنه همین طور راه میفته میره تو سالن رختکن اینم بنده خدا تا چشمش به اینا میخوره از ترس هنگ میکنه و از جاش تکون نمیخوره( انگاری خیلی خوشش اومده بوده) بعد هم از طرف حراست میان اونو میگیرن میبرن حراست..بچه های حراست که با ما دوست بودند( اخه خودشون از اون خلافا بودند) بعد اون ماجرا هر کی میخواست تو کلاس با یه نفر دوست بشه میومد پیش عباسی به شوخی میگفت ( عباسی هیکل مهرنوش رو دیدی ؟ خوب بوده(منکن بوده) ؟ارزش داره باهاش دوست بشم ؟) عباسی هم تا سر کلاسا میومد با پرویی تمام با دخترای کلاس احوال پرسی میکرد و با همشون دست میداد( خوب دیگه محرم شده بوده)...خدا یه از این شانسا به ما بده...مثلا حالا به جا سالن تمرین... استخر باشه...(فکرشو کن چی میکنه..ببخشید...چه میشه) نه اقا...شوخی کردم...مارو چه به این حرفا...اصلا خداوکیلی...امامی...من قیافم به این حرفا میخوره.....نه که نمیخوره...من به این مثبتی
خاطره های دیگه هم دارم که بعدی میام تعریف میکنم...اخه فعلانه وقتشو ندارم....از بعضی ها هم که ....نقطه چین نقطه چین...خودشون میدونن میخوام بیان نظر بدن...(صادق خبر داری که شیطون
به علت تشابه اسمی بالا مجبور به تغییر اسم شدم...ببخشید |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 20:48 توسط احمدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من احمدرضا دانشجوی ترم 8 مهندسی کشاورزی علوم دامی هستم
|
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه فردوسی صدای پای بارون(انجمن دانشجویی) یه هم رشته ( معصومه) دختر بارونی قاصدک آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
|
RSS
|