تبليغاتX
strange familiar
عشقولانه
http://ahmadreza-map.blogfa.com/8508.aspx

سلام...

گل آفتابگردون، هر روز به انتظار دیدن یاره
اما خورشید رو پوشونده، ابری که تاریکه و تاره
چشمای آفتابگردون، باز نگران از ابرا
داد می زنن این تنها، طاقت دوری نداره
تا بشه وقتی خورشید، از دل ابرا پیدا
باز کار آفتابگردون، انتظاره انتظاره

آخرش ابرا رو از رو رخ خورشید بر می دارم
توی آغوش نفس هام عطر لبخند رو می یارم
واسه دیدارت همیشه می زنم تا آسمون پل
بمون همیشه کنارم تویی خورشید، منم اون گل

می خوام اون ابرای تیره که گرفتن رخ خورشید
همه بارون بشن اما ببارن رو گل امّید
که چشمونم همیشه باشه به آسمون تو
تا بمونم من همیشه گل آفتابگردون تو

تقریبا هر شب دارم خواب تورو میبینم...

خواب تو...

خواب خاطرهامون ...

خواب همه و همه دوستی هامون ...

همه صبح هام پر شده از اشک چشمام ...

همه شب هام پر شده از کابوس ۲ ماه اموزشیم که تورو ازدست دادم ...

۲ ماهی که ماه اولش با عشق تو سختی هارو تحمل میکردم .... ولی ماه دومش ترس جدا شدن از تو  از کابوس هم برام وحشتناک تر بود .... به قدری وحشتناک  که فرماندمون و بچه ها قصد داشتند برام جلسه ختم قران بزارن تا خدا مشکلمو حل کنه ....

دارم به این فکر میکنم چطور همه قولامون ... همه قسم هامون ... همه خاطرهایه این ۹۱۲ روز یادت رفته .... ؟؟؟

اینقده واست راحت بوده ... ؟!!!

هیچکی مثل من انقده دوست داره ؟؟؟؟

هیچکی مثل من انقده نگرانه خانوادت بوده ؟؟؟؟

این بود جوابایه این همه خوبی هام ...

اره حقم بود ... حقم بود بخاطره این همه بدبختی هایی که واسه دیدنت میکشیدم خانواده محترمت اینطور جوابمو بدن ... ۱۱۰   ۱۱۰    ۱۱۰

این بوده که یه پسره بی سرو پایه به اصطلاح مومن جرات کنه بخواد شمارمو ازت بگیره باهام صحبت کنه تا قانعم کنه ...

تو این دل خراب شدم پر غم ... پر غم ... پر غم ...

انقده غم ریخته تو این لامسب که خفه شده مرده ... که هر چی بگه کم گفته

الان شدم مزحکه جواد و فواد ... مزحکه ۲ تا ادمی که خوب میشناسیشون ...

راستی خدایی نیکنام خیلی پسر خوبی به نظر میرسید ... از برخورد با اون خشحالم ...

حرف اخرم و میزنمو تمام ...

خیلی دوست دارم و عاشقتم...بودم و تا اخر عمرم هم میمونم...

همه چیز رو میسپارم دست خدااا ... خودش جوابه شما ۳ نفر با منو بده ....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:28  توسط احمدرضا | 
سلام ... سلام ... سلام

نمیدونم چی باید بگم ! بگم خشحالم که برگشتمو دارم یه پست میزارم یا ناراحتم که شاید باز دارم اخرین  پست رو میزارم و معلوم نیست دوباره کی برگردم... <قسمت دوم مطلبم بستگی به یه چیز داره .........>

خوب !!! قسمتی از حرف دلم با قسمتی از چیزی که الان تو فکرمه رو میگم...

اگه یکم اشتباه دارم ببخشید منو . اخه هنوز مرد نشدم . اخه بعد ۲ سال دوباره دست زدن به کیبرد و دیدن وبلاگ بچه ها و پست گذاشتن باعث شده اشک تو چشمام حلقه بزنه . اخه دیدن یه وبلاگ اینقده حالمو بد میکنه که با دیدنش کنترلمو از دست میدم... 

میدونم الان همتون با دیدن پستم تعجب کردین ...

میخوام بگم دارم میرم خدمت سربازی ... اموزشی افتادم سپاه یزد ... برام از یه جهت سخته !! که اونم اینه که من عادت دارم هر روز صبح یه دوش میگیرم و صورتمو مثل یه سرباز امریکایی روزی یه بار اونم تو هر بارش ۳ بار تمیز میکنم...ولی تو اموزشی حداقل تا ۳۰ روز نمی تونم دست به صورتم بزنم . فکر کنم بعد ۳۰ روز میشم بن لادن ...

قصد داشتم تا قبل رفتنم یکی رو ببینم . ولی انگار هنوز خدا نمی خواد . انگار  نمی خواد بزاره تا این غم ۳ ساله از دلم پاک شه .....

اخر پستم بگم

من خیلی اهنگ علی کنکوری داریوش رو دوست دارم...واسه دل خودم و واسه کسی که دوسش دارم متن این اهنگ رو میزارم...البته رنگ متنشو رنگ چشمای خودم انتخاب کردم ‌. دلیلش ...... ؟!!

 

با چشای بی فروغ
میون راست و دروغ
خودمو گم می کنم
توی این شهر شلوغ

پچ پچ آدمکا
بس که تو هم می دوه
دیگه فریاد منو
سایه مم نمی شنو

صدای زنجیر تو گوشم می خونه
تو داری از قافله دور می مونی
سرتو خم کن که درا وا می شن
تا بگی نه پشت کنکور می مونی

من می خوام مثل همه
ساده زندگی کنم
چادر موندنمو
هر جا خواستم بزنم

تواین دریا نمی خوام
نهنگ کوری باشم
پشت این درهای قفل
علی کنکوری باشم

صدای زنجیر تو گوشم می خونه
تو داری از قافله دور می مونی
سرتو خم کن که درا وا می شن
تا بگی نه پشت کنکور می مونی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 2:38  توسط احمدرضا | 

فاصله هامون...حتی اشک تو چشامون...دیگه فایده ای نداره

 

بی کسیامو...غربت تویه صدامو... هیچکسی باور نداره

 

اگه حتی فاصله از قصمون سفر کنه...

 

اگه حتی خاطره تو چشم تو اثر کنه...

 

حجرت فاصله هامون دیگه فایده ای نداره...

 

غربت و غصه دیگه پایونی نداره...ویرونه یه دل، سر و سامونی نداره...

 

باید بمونم که تا همیشه تک تنها...

 

همیشه این دل بشه بازیچه یه غم ها...

 

 نفرینت میکنم اما هنوزم دلم اسیره...

 

یه روزی خودت میفهمی یه روزی که خیلی دیره...

 

من میرم واسه همیشه...هیچی تنهایی نمیشه...

 

فکر میکردی بر میگردم...حالا باورت نمیشه...

 

 

بچه ها سلام...الان اخرین پست وبلاگمو میخونین...میخوام وبلاگمو ببندم...واسه همیشه از

 

این دنیایه مجازی خداحافظی کنم...دنیایی که تو این 8 ماهه خیلی چیزا رو بهم نشون

 

داده...که تو این دنیا(واقعی) یه چیز خیلی زیاده که اسمشو نمیگم...

 

دوستون دارم...خدا وکیلی دلم نمیاد ازتون خداحافظی کنم...اخه دیگه دلیل یا هدفی واسه

 

این کارم ندارم

 

 

از تمام دوستای گل خودم( نوشین جان ، شیما جان ، سارا جان ، مطهره جان ، پریسا

 

جان، ستاره جان ، امید جان ، سحر جان ، مونا جان ، شیطونک خانوم، نسیم جان ، سارا

 

جان و بهار خانوم و زرتشت جان)تشکر میکنم که تا حالا منو تحمل کردند...از همین جا یه

 

عذر خواهی میکنم...اگه نارحتتون کردم ببخشیدم...

 

اسم ۲ نفر رو نبردم...کامیار جان با ارش خان...چون این دوتا واقعا برام فرق فوکولن...

 

به یادتون هستم

 

bye

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:46  توسط احمدرضا | 

 اروم بگیر... دل بی طاقت

          

                دیونم نکن... دل بی طاقت

               

                              اتیشم نزن... دل بی طاقت

                      

                                        فراموشش کن... دل بی طاقت

 

 

  نمیتونم (فراموشت کنم)...(unforgettable)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 19:23  توسط احمدرضا | 

سلام به برو بچ گل...من اومدم...بنا به درخواست دوستان...

خاطره پایین خودمو با الهام گرفتن از یه وبلاگ دیگه براتون گذاشتم(منظور از الهام گرفتن من در این جمله...یعنی تشبیه ساختن(ادبیاتو داشتین)...پس اشتباه فکر نکنین...الهامی در کار نیست)

من هر وقت که حال و حوصله درست حسابی ندارم اين مامانم هم مهمون دعوت ميکنه!..يعنی چی؟!...يعنی اينکه اين مامان من همش مهمون دعوت ميکنه!!!...منم که اعصاب مصاب ندارم يا مجبورم تحريم کنم(برم توی خيابونا ولگردی) يا تحريم بشم(بمونم توی اتاقم)٬يا تحريمم کنن(بندازنم از خونه بيرون)!..که البته مورد آخر معمولا يا در مورد مهمونی های زنونه و اينا اجرا ميشه يا اينکه من خودم به همراه خودم و به سرکردگی خودم قيام ميکنم و بعد شورش ميکنم و بعد ميزنم توی سر خودم و يکی دو تا از تی شرتامو به نشانه اعتراض آتيش ميزنم و آخرشم ميندازنم از خونه بيرون!!!

حالا باز ما امروزحال و حوصله نداشتيم٬اين خانومه از آمريکا پا شده اومده ايران و خب ما اگر دعوتش نکنيم اصلا سنگ روی سنگ بند نميشه و قوانين طبيعت جملگی نقض ميشن و قورباغه هه ابوعطا ميخونه!

بعد از کلی مشقت و سختی کشيدن در دانشگاه برگشتم توی خونه ميبينم يه خانومه از پنجره خونه ما آويزونه و مثه اينکه قصد خودکشی داره و الانه که بپره روی سر من و من به جاش بميرم!...يه نفر ديگه داره حياط رو جارو ميزنه و بوی فلفل دلمه ای و انواع ادويه و اغذيه و اينا هم از خونه ما داره پرتاب ميشه بيرون و فضا رو آکنده ميکنه!

رفتم توی خونه ميبينم همه جا کن فيکون شده و يه ميز گنده هم گذاشتن دم در اتاق من و رسما پلمبش کردن!...ميگم اينو واسه چی گذاشتين اينجا؟!نميگين من ميخوام برم توی اتاقم؟!...مامانم ميگه اين ميز دسره احمدرضا جون!(در اين مواقع من جون ميباشم)..حالا تو مگه توی اتاقت اصلا چيکار داری؟!اين زنبيل و زندگيتو ببر بذار توی اتاق ما لباستم همين خوبه اصلا!حمومم که نميخواد بری تميزی !!

حالا هرچی ما سعی ميکنيم به اين بگيم که ما امروز تربيت بدنی داشتيم و لباسامونم خيلی چيزه و اينا اصلا انگار نه انگار!کم مونده يه دوپی یس دامناشو بده به من بگه همينو بپوش يه شال زنگولی منگولی هم سرم کنه!!

ما ديديم فعلا تا نريم دستشويی اقدامی نميتونيم در راستای بهبود شرايط انجام بديم...داريم ميريم طرف موال که يه دفعه يه صدايی از دور ميگه: نـــــــَـــــــــــه !...به اون سمت نروووووووووو!..برگشتم ميبينم مامانم با حالت رعب و وحشت زل زده توی چشای من ميگه:دسشويی نری ها!تازه اين خانومه شستتش!..نميخواد بری دسشويی اصلا!ميخوای بری دستشويی چيکار؟!...يه ذره چپ چپ نگاش ميکنم ميگه: برو زنگ خونه خانوم باطنی اينارو بزن بگو ميخوام برم دسشويی!..بهش ميگم آخه من ساعت ۳ بعد از ظهر برم در خونه مردم بگم ميخوام برم دستشويی نميگن پسره خل شده خونه خودشونو ول کرده اومده اينجا بره دسشويی؟!

......

خلاصه بعد از مصايب گوناگون بلاخره اين شب لعنتی فرا رسيد و منم بلاخره از روی ميز پريدم توی اتاقم و آماده شدم تا اين قوم ظالين بيان و برن!...هنوز مهمونا نيومدن خواهرم اومده دم در زنگ زده ميگه بيا پايين دسرارو ببر بالا!.حالا ما هرچی دنبال دمپايی ميگرديم نيست!...به مامانم ميگم اين دمپايی ها کجاست؟!ميگه بردم گذاشتمشون روی پشت بوم!بيا اينا رو بپوش(يه جفت صندل پاشنه دار داده به من عين نردبون)...منم عين احمقا اين صندل ها رو که روشونم دستان توانای يه احمقی انواع و اقسام جواهرات رنگ وارنگ و اينا رو چسبوندونده بود پوشيدم رفتم دم در همون موقع مهمونا هم رسيدند همونجا!..خواهرمم سه تا دونه ظرف عين گارسونا داده دست من که خودش راحت با مهمونا سلام عليک کنه و اين دسرا هم يه دونشون که ظرفش روی دوتای ديگه بود ٬ شربتش داشت تلاش ميکرد که روی سر من خالی بشه و من عين دلقک های سيرک با اون ريخت فاجعه و يه مشت ظرف دسر دم در به اينا خير مقدم ميگفتم!..کم مونده بود يه نفر از دور به طرفم دارت پرتاب کنه!!

........

بعد از شام که ظرف و اينا رو کمک کرديم جمع کرديم و اينا اين خانومه که اومده بود يعنی کمک کنه از توی آشپزخونه منو صدا کرده ميگه ظرفشويی تون گرفته٬آب رد نميکنه!!(ماشین ظرفشوییه دیگه جا نداشت...ما باید برا خونمون یه ماشین ظرفشویی خانواده بخریم)اِفه رو دیدی...ما رفتيم از اون سر خونه از اينا که هی چلپ چلپ باهاش راه آب باز ميکنن آورديم و از وسط سالن اين شی زيبا و تاريخی رو حمل کرديم و به محل حادثه رسونديم و هی شالاپ شالاپ زديم توی حوض آب زلالی که اين خانمومه درست کرده بود تا بلکه فرجی بشه و امام زمون به ما لطفی بکنه بلکه اين سد تاريخی خراب بشه و اين آب چربی ها برن خونشون...اما خب به هر حال آب روشناييه و کلا آب نطلبيده مراده و ما هم به شدت به مراد دلمون رسيديم و تا حلقوممنون به آب گنديده مزين شد!

بعد از تعويض لباس و اينا رفتيم سر اين دسر ها بلکه يه تسلی خاطری واسه بازمانده خودمون پيدا کنيم و واسه خودمون يه بشقاب گنده مملو از دسر کشيديم و رفتيم گوشه سالن و در حال خوردنيم که يه دفعه اين دوست بابای من از اون سر ميگه: خب حقم داری دسر بخوری چون شام که کم خوردی دو تا بشقاب که به جايی نميرسه و ....از اون طرف اون يکی ميگه: آره احمدرضا خان از دفعه قبل که من ديدمشون لاغر شدنا...و خلاصه که زهر مار شد!!

و خدا رحمت کند حبيب خدا را و خدا بيامرزد مرا و له بشم براتون و تيکه تيکه بشم و خيس بشم و نابود بشم و اينا!...فعلا تا بعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:24  توسط احمدرضا |